گزینه ای از اشعار بیژن جلالی

با هدف برگردان اشعار شادروان بیژن جلالی، گزینه ای از اشعار ایشان را در این وب سایت گردآورده ام امیدوارم که گامی مثبت در شناساندن آثار وی به دوستدارانِ شعر برداشته باشم. ترجمه انگلیسی گزیده ای از اشعار زیر را در نشریه تهران بیورو بخوانید

Bizhan Jalali (d. 1999) is a Persian-language poet who championed free verse. He has published seven collections of poetry. His work has been translated into a number of languages such as Italian, Kurdish, Arabic and French. You can read a same of his work in PBS Tehran Bureau

شاعر در کافه شوکا، تهران. بدون تاریخ و رقم. عکاس: پیمان هوشمندزاده

نابینای توام
نزدیک تر بیا
فقط به خط بریل می توانم که تو را بخوانم
نزدیک تر بیا
که معنی زندگی را بدانم

/

یکی می آید و یکی می رود
و چه تلخ خواهد شد لبخند شیرین آنها
و دریغ و افسوس به افسانه ای
که هر بار چون تار عنکبوت می تنیم
و کدبانویی که نمی دانیم کیست
آزاد پاره می کند و می مالد و دور می ریزد

/

یک گل
همه چیز است
آنگاه که آن را
خوب می نگری
و گوئیا جهان بزرگ است
که با چشم روشنش
ما را شگفت زده
می نگرد

/

من در بیرون خودم هستم
همچنانکه باد در بیرون پنجره است
یا آب در دریاست
من همه جا هستم ولی بیرون از خود
و آنچه هست بیرونی است
آکنده از من

/

فقط ممکن ها
به روی من خندیدند
و از کنارم گذشتند
و من با ناممکن ها
دست به گریبان شدم

/

حرفی دارم
که تا کنون
آن را ننوشته‌ام
زیرا سفیدتر از کاغذهاست

/

چه سعادتی است
وقتی که برف می‌بارد
دانستن اینکه
تن پرنده‌ها گرم است

/

سرم را بر آستانه سنگ
می‌گذارم
و لبم را بر لب آب
و دست در دست باد
می‌روم
برای سوختن در جایی
که نمی‌دانم

/

برای گفتن
دهانم را می‌بندم
چشم‌ بسته راه می‌روم
تا شاید حرفی
گفته‌ باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم

/

هميشه پنجره‌ای هست
كه رو به تاريكی باز می‌شود
و هميشه نگاهی هست
كه خاطره دوری را می‌نگرد

/

براي روشنايي است
كه مي نويسم
اگر هميشه
و همه جا
تاريك بود
هرگز نمي نوشتم

/

اسم من
بعد از من خواهد ماند
ولی اسم من
چه ربطی به من
و به شعر من دارد
نمی‌دانم

/

اگر می دانستم
کیست که می خواهد
و کیست که نمی خواهد
درباره خواستن و نخواستن خود
روشن تر می شدم

/

برای اینکه صبحمان را
به شب برسانیم
باید انچه را که نه سر دارد
و نه ته توجیه کنیم
و به خود بگوییم که چیستیم
و چرا هستیم
و چرا همه چیز هست

/

چه سخت است خواندن شعری
که مثل شعر نوشته نشده
باشد
روی هر لغت مکث می کنیم
و ذهنمان از حرکت
باز می ایستد
مثل وقتی که در سنگلاخ
راه می رویم
و گاه از رو به زمین
می افتیم

/

کلمات را دود
یا آتش می خواهم
و آنها را به باد می سپارم
و سپس در عشق آنها
می گریم

/

برای دیدن چشم هایم را
بسته ام
و برای گفتن فقط اشاره ای
می کنم
ولی به آنجا می روم
که می دانم
ولی پایان را چشم بسته
شناخته ام

/

تن من آفریده شد
برای کلمه ای
روح من هست شد
برای تصویری
و سپس زیر سم ستوران
تقدیر
فریادی بر کشیده ام

/

چقدر باید شاعر
بود
تا گلی را بتوان دید
تا گلی را بتوان
گفت

/

در صدای موجها
شستشو می کنم
و گوئیا هزاران هزار سال است
که دریا می خروشد
و من چون سنگی
در کف آن آرمیده ام

/

جهان از پایان من
شروع می شود
و آنجا که انتهای من است
کوه های بلند سر کشیده اند
و رودهای خروشان جاری هستند
و من از پایان جهان شروع می شوم
و آن جا که کوه ها هموار گشته اند
و رودها از رفتن باز ایستاده اند
آن جاست که قلب من در تهی خود
چون آتشفشانی می تپد

/

آرزویم مردن در صدای تو بود
یا رفتن با صدایت
یا خاموش شدن در صدایت
صدای تو چون باد گذشت
و من به دامن تاریکی
آویخته ام

/

می خواهم در پوست حیوانات
بخزم
و دنیا را از چشم آنها
بنگرم
شاید معنایی را بیابم
به وسعت اندوه خود

/

در نظر من مرگ است
ایستاده یا نشسته
یا راه می رود
و من نگاه خود را
به سوی شعر بر می گردانم
و شعر را می بینم
ایستاده یا نشسته
یا راه می رود
چون مرگ

/

ما همه پیر می شویم
مثل فنجان چای و دیوار اتاق
ولی من تند تر نفس می کشم
و تند تر پیر می شوم

/

من نفهمیدم چرا می نویسم
از خودم می گویم
یا از دنیا
برای خودم می نویسم
یا برای دیگران
اینقدر فهمیدم که پای کسی
یا چیزی در میان است
از من و دنیا بیشتر
از من و دیگران بزرگتر

/

چقدر باید شاعر بود
تا گلی را بتوان دید
تا گلی را بتوان
گفت